الرسالة فی الاحوالاتِ یَومِن منَ الایّام الفرجه ها: 

نماز صبح را که فرستادم بالا سعی نمی کنم به زور چشم هایم را باز نگه دارم. یک راست می روم در آغوش تختِ گرام! ساعت را هم کوک نمی کنم . می گذارم آن قدر بخابم تا سیر ِ سیر شوم.
بیدار که شدم یک صبحانه ی مفصل تدارک می بینم  چراکه صبحانه خیلی مهم است و از بروز خشونت در کودکان جلوگیری می نماید !!!
اگر همیشه فقط برای یک چک میل آن می شدم ، عوضش این بار حسابی به خودم وقت می دهم که هر جا می خاهم بروم. آن قدر بگردم که خودم خسته شوم دست از سرش بردارم.
بعد کمی مطالعه ی آزاد! می خاهم ذهنم مشغول کتابی که جدیدن هدیه گرفته ام نباشد.
بعد ظهر می شود و هرچند که فریضه ی ناهار به اندازه ی وعده ی قبلی موکّد نیست لکن نمی شود پیچاندش . به هر حال بدن خاکیست دیگر، نیاز دارد!
بر احدالناسی پوشیده نیست که ناهار دو بخش دارد : بخش اول  نوش جان نمودن غذا. بخش دوم خاب!
بعد از خاب هم چای و بعد هم  شال و کلاه کردن برای پیاده روی عصرانه و بعد دوش و بعد تلفن و حال و احوال با دوست و آشنا و فک و فامیل و بعد...
می رسیم به اصل مطلب؛ تمام این ها که عرض شد مقدمه ای بود برای امر خطیر و مهم و وظیفه ی اصلی ما "درس خاندن" !
درس خاندن بدون مقدمه مثل خورشت فسنجان بدون گردو است! از همین ها که در سلف خودمان طبخ می شود! ( آخ گفتی سلف و داغ مدار تازه کردی جانا! )
بله می گفتم : آدم باید یک موقعی برود سراغ درس خاندن که دست به آبش را رفته باشد ، چشمانش بی خاب باشند، شکمش راضی باشد ، کار عقب مانده نداشته باشد ومحیط عاری از هرگونه عناصر خاطره انگیز باشد.
القصه ما چنین کردیم که ذکر شد.
خوش حال و شادان ومتمرکز، لای کتاب را باز کردم که .... لعنت بر شیطان! چرا گوشم ویز ویز می کند؟ نکند استرس دارم؟
یک هو یکی از حرف کتاب شروع به حرکت می کند! ای خداببین چه بلایی بر سر ما طفل معصومان می آورند! بس که تمرین می دهند بس که کوییز می گیرند خوب مونالیزا با آن لبخند ملیحش استرس می گیرد و روانی می شود ، ما که دیگر جای خود داریم!
ام روز گوشم وز وز می کند فردا فکم صدا می دهد بعد می برندم تیمارستان ...
ناگهان حرف متحرک کتاب پرواز می کند! ای دل غافل، تو نگو مگس بود این همه ترساندمان فکر کردیم اسکیزوفرن شدیم!
هَی وای! تو دیگر از کجا پیدایت شد؟ ای کاش همین الان این لاوازیه همین جا بود تا یک پس گردنی ملس نثارش می کردم با آن قوانین من درآوردی اش! من مطمئنم این مگس خود به خود به وجود آمده! پنجره با شیشه ی دو جداره اش که بسته است. درب هم ایضن. هیچ راه ورودی نداشته! این الاهه ی "درس نخاندن" است که بر من نازل شده!
به دور و برم نگاه می کنم. کتاب های داستان که حیف اند. کتاب های مدار هم که عاریه اند. آها ؛ گزینه ی مناسب را می یابم. یک حل المسائل معادلات دیفرانسیلِ بویس ؛ آک بند و دست نخورده .
هی تا بالای سرم می برم و با شدت فرو می آورم. از این طرف به آن طرف ...
پس از لختی زمان سپری شده :
حالا من خسته و زهوار در رفته گوشه ی اتاق پخش شده ام.مگسِ چشم آبی هم چنان پرواز می کند. کتابم ورق ورق شده . لباس ها از جالباسی افتاده اند روی زمین. گلدان شکسته. ستاره ها در آسمان پیدا شدند و دیگر وقت شام و مسواک و لالاست!

.