اینجا فردا ست
اینجا فردا ست
آسمان ها آبی است
و زمین ،
می چرخد و از خوردن آدم سیر است
هیچکس منتظر مرگ شقایق ها نیست
و خدا ،
مثل دیروز شما کوچک نیست
اینجا برگ درختان ،
به سرسبزی دستان تو می ماند و لبخند بهار
تو که از عشق سخن می گفتی ،
تو که همواره به من می گفتی:
چند پاییز دگر مانده به فردا؟
تو که با نفرت و بغض
بارها مشت زدی
بر غرور همه ی پنجره های مسکوت
ولی امروز اینجا
فصل فریاد همان پنجره هاست
آری اینجا فرداست
آری اینجا فرداست...
***
راستی
چند پاییز دگر مانده به فردا؟
پ.ن:این شعر اولین شعری است که بطور رسمی سرودم و برای دیگران خواندم.با کمی ویرایش بعد از چهار سال.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 11:38 توسط علی نادری
|