اینجا فردا ست

آسمان ها آبی است

و زمین ،

می چرخد و از خوردن آدم سیر است

هیچکس منتظر مرگ شقایق ها نیست

و خدا ،

مثل دیروز شما کوچک نیست

اینجا برگ درختان ،

به سرسبزی دستان تو می ماند و لبخند بهار

تو که از عشق سخن می گفتی ،

تو که همواره به من می گفتی:

چند پاییز دگر مانده به فردا؟

تو که با نفرت و بغض

بارها مشت زدی

بر غرور همه ی پنجره های مسکوت

ولی امروز اینجا

فصل فریاد همان پنجره هاست

آری اینجا فرداست

آری اینجا فرداست...

                           ***

راستی

چند پاییز دگر مانده به فردا؟

 

پ.ن:این شعر اولین شعری است که بطور رسمی سرودم و برای دیگران خواندم.با کمی ویرایش بعد از چهار سال.