دو غزل و یک رباعی از خودم
دو غزل و یک رباعی ،
غزل اول عاشقانه ، به سبکی که خیلی ها دوست دارند
غزل دوم به سبکی که خیلی ها دوست ندارند... تقدیم به همقطاران ، در هر جای دنیا و در هر مکانی که بودند و هستند و خواهند بود...
ممنونم اگر بخوانید و خوشحال میشم اگر نظرتون و یا احیانا اگر اشکالی می بینید رو با اسم خودتون بگید. هدف از قرار دادن این اشعار هم همین است:
غزل اول
هر شب کنار خاطره ها راه می رود
مردی به یاد تو سفرِ ماه می رود!
راهش به قدر یک شب طولانی است و سرد
اما نه اینکه بی کس و همراه می رود
اول کنار پنجره اش ، در خیال خود،
دست تو را گرفته و آنگاه می رود
افسوس کیش و مات تو یک جور دیگر است
فرقی نمی کند ز دلت شاه می رود
فرقی نمی کند که یکی پشت پنجره ،
هی راه می رود به یاد تو وُ راه می رود
غزل دوم:
همان روزی که از تُنگت شوی دلگیر می میری
میفتی روی ساحل با کمی تاخیر می میری
و در دریا کسی حق شنا کردن نخواهد داشت
اگر ماهی شوی با دست ماهیگیر می میری
تو این افکار سمی را فقط از فکر خود رد کن
که از قلاب هم بدتر ، به حکم تیر می میری
به جرم فکر کردن نه ، به جرم زنده بودن نه،
به جرم آنکه با قانون شدی درگیر می میری
همان قانون جنگل ها ، همان قانون که می گوید:
گرسنه باشی و تنها، بدست سیر می میری
و شاید دوست داری تو که رو در رو شوی روزی
ولی از پشت سر با خنجر تزویر می میری
بیا دست از تمام حرف های خود بکش زیرا
تو هر کاری کنی با پنجه ی تقدیر می میری
رباعی:
در راه عشق خسته شدن ، عاقلانه نیست
با ضربه ای شکسته شدن ، عاقلانه نیست
در خاطرات پنجره ، جایی نوشته است:
فصل بهار بسته شدن ، عاقلانه نیست!
علی نادری
بهار ۹۰