تو حرم نشستی . یک چشت به یکی از کبوتراس یکی دیگه به گندم ها یی که ریختی واسه کبوترا.
داری زاغ سیاه یکی از کبوترا رو چوب می زنی ! داری تو دلت منتشو می کشی که یکی حداقل یکی از اون دونه ها رو برچینه . می ره نزدیک دلت به تالاپ تولوبپ می افته خدا خدا می کنی که شروع به خوردن دونه ها کنه یک هو می پره میره رو نوک گنبد طلا می شینه. دل تو هم باهاش می پره می ره اونجا این دفعه تو دلت منتشو می کشی کاش جامونو با هم عوض کنیم

....
.....
.....
.....
.....
.....
.....
.....
.....
.....
یک دو ساعت تو حرم بودی دیگه وقت رفته باید بری پاهات بلند شده اما دلت هنوز نشسته بر می گردی رو به پنجره فولاد رو به ضریح می دونی یک چیزی تو دلت هست که می خوای بگی اما زبونت نمی چرخه یکی از پشت سر می گه بیا بریم دیر شد بچه ها منتظرن می گی دارم میام اما دروغ می گی دروغی که گناه نداره
آخر اردوی غدیره دلت می دونه دیگه نمی تونی بیای حرم این آخرین باره دلت هنوز نشسته جلو گنبد طلا پاهات راه می افتن چشات برمی گردن و دلت رو می بینن که هنوز نشسته می رسی آخر صحن می خای از در رد بشی پاهات ادب می کنند و بر می گردند دست رو می ذاری رو سینت و خم می شی و سلام می دی .................................................. .
تو اگه جای من بودی تو اون لحظه آخر چه حرفی می زدی اون حرف دلت که زبونت قادر به گفتنش نیست