یک شعر و یک داستان کوتاه
1
یک رباعی از خودم:
انتهای قصه ی کوتاهِ من ، چشمان توست
مقصد پایانی این راه من چشمان توست
در کلاس چشم هایت عشق معنا می شود
پیش نیازِ درس ِ دانشگاهِ من چشمان توست
2
قهرمان
قهرمان هنوز به دنیا نیامده همه از اعمال او خبر دارند . از دلاوری هایش و خاطر خواه های طاق و جفتش.سرانجام یک روز به دنیا می آید .همه یادشان میرود چه چیزهایی از او می دانسته اند.دوره می افتد به همه یاد آوری کند.از ناامیدی جان به سر میشود بی آنکه کسی را بیابد که به شرح دلاوری هایش گوش کند از اعمالش خبر بگیرد و از خاطرخواه های طاقو جفتش.
قهرمان می میرد..
بعد همه یادشان می افتد. حالا مگر می شود فراموش کرد؟
حالا همه می خواهند جبران کنند و عذر بخواهند.اما قهرمان مرده است.
و منتظر به دنیا آمدن.
( آندره کودرسکو)
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:27 توسط علی نادری
|