به شیطان گفتم...
(این مطلب تکراریه منتها چون به نظرم جالب اومد، گذاشتمش!)
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!
لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟
»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟
»گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام
»با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟
!»جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند
.»پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟
»پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
گفتم:«پس حداقل بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»
در حالی که دور می شد.پاسخ داد: «من پیامبر نیستم جوان »
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:2 توسط مصطفي عليخاني
|